تبلیغات
خاطرات نسل سوخته ! - آفتاب رنگی!

در جستجوی زندگی انسانی !!

آفتاب رنگی!

نویسنده :امیر حسین
تاریخ:سه شنبه 17 آذر 1388-10:49 بعد از ظهر

میخوام برای اولین بار یه پستی بدم كه درباره ی خودم نباشه شاید خودمم جزء شون باشم ولی میخوام كلی صحبت كنم 

امروز تو دانشكده اونم سر درس زبان كه باید همه ی حواست جمع باشه یهو یه فكرای عجیب غریب زد به ذهنم اینكه چرا ما آدما اینقدر تلخیم آره شاید بهترین كلمه ای كه تو ذهنم واسش پیدا میكنم همینه

مگه از هم چی میخوایم والا هیچی ! چرا نمیتونیم تو چشای هم نگاه كنیم چرا!  چرا با بی اعتنایی از كنار هم رد میشیم مگه باهم دشمنیم؟!

همین كه داشتم به این چیزا فكرمیكردم یه باره استاد گفت بخون منم كه ، خوندم بد نبود ولی گفت ترجمه كن اون موقع بود كه من تازه از افكارم به كلاس برگشته بودم اصلا" تو باغ نبودم استاد چی میگه

بعد كلاس بهم گفت (دقیقا" این اصطلاح رو بكار برد،) چرا یاتاقان زدی؟! حالا من نمیدونم ریشه ی این كلمه كجاست گفتم استاد حالم خوب نبود اونم گفت باشه بخشیدمت  خلاصه كلی ضایع شد !

خوب این و واسه زنگ تفریح گفتم بعد از كلاس بازم بهشون فكر كردم

ولی خوب جوابی براشون نداشتم  چرا خوبیامون یادمون میره یعنی یه كسی با یه چه میدونم شاید  بگم اشتباده باید اینقدر محكوم بشه،؟!!

محكوم به سرزنش به بی اعتنایی به .......

والا این طور نیست ما همون آدمای قبلی هستیم هیچی عوض نشده  خوب فراموشی رو واسه همین روزا گذاشتن دیگه! میدونم سخته ولی باید بهم كمك كنیم

فقط شعار چرا وقت عمل میشه هیچكدوم حاضر نیستیم حرف هم رو گوش كنیم  اینارو به خودمم میگما خودم وضعیتم از همه بدتره! ولی وقتی راه كمك مشخصه چرا طولانیش میكنیم؟!

بخدا كمك كردن به آدما خیلی سخت نیست ، غرورمون خورد نمیشه، زندگیمون سخت نمیشه باور كنیم

نگاه آره نگاه مگه چه خرجی داره چرا از هم دریغش میكنیم! میدونم همه چی رو میدونم سخته خیلی سخته ولی آخرش چی یعنی تحمل میشه كرد!

والا نمیدونم چی بگم واسه من اطرافیانم خیلی مهمن گاهی ناراحتیشون خیلی آزارم میده دلم نمیخوام نگاهامون  سرد و تلخ باشه خوب وقتی میشه پل زد چرا دورمون دیوار میكشیم!

مگه چند سال باهمیم مگه اصلا" چند سال زنده ایم  بخدا دوست داشتن سخت نیست فقط باید بخوای فقط همین خوب آدم اشتباه میكنه ولی بخشش پس چی میشه فقط گفتنش قشنگه ؟!

نمیخوام نصیحت كنم یا برم بالا منبر گرچه باید تو این تاپیك بزارمش  ولی حرف دلم بود میخواستم  به آدمای اطرافمم بگم حال رو در رو نشد این طوری  چه فرقی میكنه اگه حرف خوبی باشه خوب هه بهش عمل كنیم .

اینم یه شعر، خوبه حرفای قشنگی  توش هست  باهم بخونیمش

پیكرم ، فریاد زیبائی

در سكوتم نغمه خوان لب های تنهائی

دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویائی

كه نسیم رهگذر در گوش من می گفت:

((آفتابش رنگ شاد دیگری دارد))

عاقبت  من بی خبر از ساحل كارون

رخت برچیدم

در ره خود بس گل پژمرده را دیدم

چشم هاشان چشمه خشك كویر غم

من به آنها سخت خندیدم

((استاد فروغ فرخزاد))

 



نوع مطلب : منبر !  دوستام  یه لحظه فکر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
http://lakeeshaanadio.bravesites.com
چهارشنبه 3 خرداد 1396 05:26 بعد از ظهر
Hi there just wanted to give you a quick heads up. The words in your article seem to be running off the screen in Firefox.
I'm not sure if this is a formatting issue or something to do with web browser compatibility
but I thought I'd post to let you know. The design and style look great though!
Hope you get the problem fixed soon. Cheers
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 01:39 بعد از ظهر
I just like the helpful info you supply for your articles.

I'll bookmark your weblog and check again right here regularly.

I'm rather sure I'll learn many new stuff proper right here!
Good luck for the next!
مارال
پنجشنبه 26 آذر 1388 07:51 بعد از ظهر
فروغ توی چه حالی بود که این شعر روگفت؟ خسته از گرمای اهواز و شط کارون، راهی تهران ،زادگاهش. بی فرزند، بی عشق، بی همسر؟
راستی راستی توی چه حالی بود؟
ماندانا
چهارشنبه 18 آذر 1388 04:59 بعد از ظهر
توی یه جمله نمیتونم نظرم رو بگم...حالا صحبت میکنیم
nadiya
چهارشنبه 18 آذر 1388 04:18 بعد از ظهر
جواب سوال عمومیمون رو ندادید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo